می رویَم در آینه
کودک می شوم چند بار
روی دست هایت که خط هایی نا خوانا خط شده اند
کولی وار نگاه می شوم
احتمالی عمیق زنده ات می کند
در رگ هایم کودکی می نشیند توی بغلت
با دستانی که پر شده از کار
و پیراهنی که می تکانی از آن آفتاب
در من به سوی تو مرتب کودکی می دود

"پرزاله"

در ریزه ریزه هایی شکسته می شوم
انتظار غریبی با چشم من  در تو اتفاق می افتد
آنتومی غزیبی از حضرت آدم
و ناخلف باشم اگر ... از خودم بالا می آورم
و در گندمی که خوشه دویده دانه دانه می شوم
این روزها که به سمت روزهایی می دوند
دارد در من اتفاق می افتد
اتفاق می افتد دارم با دهان تو حرف می زنم
با پای تو راه می روم
این روزها به سمت روزهایی می روند
دارند اتفاق می افتند

"پرزاله"