می رویَم در آینه
کودک می شوم چند بار
روی دست هایت که خط هایی نا خوانا خط شده اند
کولی وار نگاه می شوم
احتمالی عمیق زنده ات می کند
در رگ هایم کودکی می نشیند توی بغلت
با دستانی که پر شده از کار
و پیراهنی که می تکانی از آن آفتاب
در من به سوی تو مرتب کودکی می دود
"پرزاله"
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 9:34 توسط حسن سهولی
|
دانش آموخته ی زبان و ادبیات فارسی