کوچه ی هفتم
یاداشتی بر شعر ابوالفضل حسنی
باد نیست بخدا!
بادکنک نیست بخدا!
کوپن از روی شناسنامه تا نکن رییس!
من یکی، دو تا یی ام
سرها روی گردنها می چرخد
نگاه از روی بالکنها
نگاه از لای پرده ها
می روم زیر چتری که خیس تراز شکمم ....
عجب چشم و گوش هیزی دارد این شیشه
چشم از من بر نمی دارد آینه
لای دری که از رو نمی رود بازو بسته می شوم
پیاده توی ایستگاهی که هنوز نرسیده!
ازلای نرده ها در می روم!
خودم را می زنم به دری که از آن هی بچه می آید بیرون...
احساس شفافی که معنارامی بیزد.واژگان نیز بیخته شده اند.
وضوح شخصیت، خواننده رابه منشا اصلی هدایت می کند.فضای شعریک مساله ی اجتماعی رابانوعی تخفیف بیان می کند.تداعی های تجریدی باجاجای موسیقی نیمه شکسته همراهی می کنند.پرش های مکانی متن بازمان آن دریک مسیرند.
شعردرنهایت ساختارمندودلنشین است.
