تبليغاتX
پرزاله تاپ - دوباره

پرزاله تاپ

مطالب ا د بــــــــی

گنجشکی جای خودش
جای جهان
نشسته بود
هیچ کس زبانش رانمی دانست
تا
پرید
نتوانستم شمارابگویم
پلاک حافظه ام پاک شد
برگشتم
تنم راازپیراهن تکاندم
آویزان شدم به فصلی ازچوب ها
خوب شد
جغرافیای خوابتان دانستم
دوباره
سرخط نوشتم
فصلی ازپرواز
تاپرنده ها به خانه برگشتند


خوانشی بر این شعر از نگاه آقای قزللو

متن ، روایت داستان گنجشکی است که کسی زبانش را تا هنگام پرواز ، نمی داند و راوی نیز از بیان آن ناتوان است و حافظه اش را در این مورد از دست می دهد. او برای درک و بیان این موضوع ، گویی دست به یک دگردیس می زند. در این حالت است که سمت خواب و دلیل آن را کشف می کند.

  این متن ، بیان یک احساس شخصی و فردی است . باید کلمات بتوانند بار این احساس را بر دوش بکشند و به مخاطب برسانند. بنابراین با یک خوانش می توان  گنجشک را نمادی از یک انسان دانست(به کوچکی توجه شود) که در این جهان ، از نظر مادی ، نقطه ای بیش نیست اما گویی جهانی را در دل (ذهن ) دارد. افکاری خارج از این محدوده ! و هیچ کس زبانش را نمی فهد و درکش نمی کند. راوی نیز قادر به بیان آن نیست .

  بنابراین یک دگر دیسی و خانه تکانی انجام می دهد(تن رها کن تا نخواهی پیرهن: مولوی)گویی پرواز می کند  و این برایش عالی است. زیرا علت خواب را در این حالت کشف می کند .

 از سویی چنین درک می شود که آدم ها ، دانشمندان و نویسندگان و نخبه ها را در زمان حیات ،درک نمی کنند. گویی با ابتهاج هم همراه می شود:

"روزی که جان فدا کنمت باورت شود

دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد!

  زبان شعر در بسیاری از سطرها ، زنده و پویاست اگرچه گاهی ارکائیک هم می شود."نتوانستم شما را بگویم" – "را" به معنی "به"= نتوانستم به شما بگویم. و در سطر " تنم را از پیرهن تکاندم " مولوی وار می شود . و اندکی هم طوطی و بازرگان را به ذهن متبادر می کند:

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص

مرده شو چون من که تا یابی خلاص

جالب بودن این متن در آن است که گویی شاعر ، همه ی این مسائل را بر روی کاغذ نوشته است نه در عالم واقع! یعنی یک درجه هم پایین تر بیاییم ،در عالم خیال طی کرده است:"دوباره/سر خط نوشتم/فصلی از پرواز" این دوباره ، یعنی قبلا می نوشته و حالا بخش تازه ای را نوشته است. واژه ها با ذهن مخاطب بازی می کنند . یک دال، گاه به دال های دیگر می رسدو متن را از ثبات معنایی خالی می کند و به همین سبب معنا را به تعویق می اندازد و به عنوان مثال ، همین "فصل" می تواند به دال های دیگر برسد و مدلول هایی را در بر بگیرند. "فصل" به بخشی از یک کتاب یا نوشته می گویند و معنای فصل مثل پاییز را دارد. یا " گنجشک" بر مدلول ثابت خود " پرنده ی کوچک" دلالت نمی کند. یا "پریدن" فقط پرش و پرواز نیست؛ بلکه می تواند مفهوم رفتن یا مردن یا مهاجرت را هم داشته باشد.

 ابهام در درک معنای متن ، به خاطر همین امر و فکر تازه یا فردی است .



خوانشی بر این شعر از نگاه آقای باقری فر

جای تحسین دارد که خوانشی این گونه پر محتوا و درخور شعر از طرف آقای قزللو نگارش شده است. اگر چه هر سروده و شعر زبان گویای خود را به همراه دارد، اما ابهام و اختفای معانی در لایه های معنایی و پنهان شعر این فرصت را به نگاه تیز بین و زیرک منتقد می دهد که دیدگاه شخصی و مو شکافانه ی خویش را بنویسد و پرده از ذهن مبهم شاعر بردارد.
تن رها کن تا نخواهی پیرهن
… یکی از عرفانی ترین بند های شعر مولاناست که جناب قزللو به جا به آن اشاره کرده است.
اما با نگاهی دیگر به این شعر می توانیم کمی به درک و تعبیر اندیشه های نهان شاعر نزدیک بشویم.
"کسی زبان گنجشک را نمی دانست" در نقطه ای از اندیشه ی مضطرب شاعر یک مشکل بغرنج و نامفهوم و ناشناخته و شاید لاینحل وجود داشته است که هیچ کس نتوانسته است آن را بداند و این راز سر بسته و پوشیده از علامت سؤال خاطر شاعر را به سوی گنجشکی می برد که در تعلق و تملک خودش بوده و جایی از جهان را برای خویش به تصرف گرفته است.
تنها پرنده نیست که پرواز زبان گویای اوست. هر موجود زنده ای برای بیان موجودیت خودش نیاز به گفتن دارد و زبان، خاص نوع انسان نیست که هر جانداری می تواند بگوید که من هستم و برای ابراز وجود سخن بگوید.گنجشک پرواز می کند و نگاه در خود فرو رفته ی شاعر را با خود به بالا می برد. نگاهی که در تشخیص یک پیچیدگی معنایی در این عالم با موانع ناشناخته و دست و پاگیری روبرو می باشد.
این که نتوانستم شما را بگویم... و پاک شدن شماره ی مرور گر حافظه شاعر که بر بال های کوچک گنجشک نشسته تا ملال ناتوانی خویش را از ارتفاعی بالا بنگرد که شاید به

جای چشم یک عقاب، نقاط کور گستره ی شکار خویش را به راحتی بیابد، آن چه که در روی زمین و در مجاورت تکرار ها و اجسام زمینی و طبیعت نازیبای ساخته های مصنوعی نتوانسته است پیدا کند.
همیشه شاعر، خود را و افکار و اندیشه های درونش را در لایه های پنهانی شعرش مخفی می کند. یکی از علت های این پنهان کاری محجوب بودن ذات و پندار اوست. اگر مولانا به جای " تن رها کن تا نخواهی پیرهن" می گفت: اگر می خواهی رها بشوی باید بروی... یک نوع پرده برداری از درون و آگاهی ذاتی خود کرده بود که چندان مقبول مخاطب،آن هم در اعصار مختلف نمی گشت.
اما، چرا شاعر وقتی به جغرافیای خواب یک موجود پی می برد و یک معنا را مکاشفه کرده است، آن را ناگفته پایان می دهد و نقطه سر خط...
و به راحتی فصل ها را پشت سر می گذارد و ناگفته ها را نیز مثل برگ های پاییزی به جای می گذارد و منتظر برگشت پرنده هایی است که روزی به خانه بر گردند.
اگر برای بار دوم برگردیم و شعر را بخوانیم، معلوم نیست که این بار نیز تیرمان به هدف زره بر تن شاعر برخورد کند.
"گنجشکی جای خودش/ جای جهان نشسته بود/هیچ کس زبانش را نمی دانست/ تا پرید/"
این که شاعر چه نقطه ای را تحت تسلط ذهن و اندیشه ی نگاه خویش گرفته بوده، پرسشی است که شاید بعضی از مخاطبین مایل به پی بردن آن بوده باشند، اما از یک نگاه می توان حدس زد که چون تیری در تاریکی رها کردن، جناب آقای سهولی تحت هجوم امواج متلاطم روحی که بر ایشان وارد شده است، این قسمت از تحول درونی خویش را با نشان کردن یک ذهنیت و به دنبال آن حرکت و پرواز یک پرنده، سکوت و توقف زمان را و با یک چشم به هم زدن حرکت و گذشت زمان و چرخه ی حیات را به دید شاعرانه ی خویش بیان نموده است. شاید هم به علت این که تحولات درون و اتفاقات بیرون به سرعت با هم ادغام شده اند و ماهیت خود را از دست داده و حافظه ی شاعر را پاک کرده اند، هم گنجشک و هم پریدن، تصور و تخیل شاعر را وادار به نوشتن کرده و یک ذهنیت مجازی او را به نقطه ای موهوم نزدیک کرده است.

اما وقتی که پی به راز یک نقشه و یک خواب می برد، می توانیم کمی به واقعیت و هدفمند بودن شعر ایشان نزدیک بشویم .
تنم را از پیراهن تکاندم/ آویزان شدم به فصلی از چوب ها/
آقای قزللو می گویند، شاعر تحت یک دگردیسی ذهنی میل به پرواز دارد و این بهترین است، زیرا در این حالت است که به مکاشفه ی علت خواب می پردازد. اما تن رها کردن و بسته شدن به فصلی دیگر شاید یک نوع بازگشت باشد و هیچ رؤیایی در آن نباشد که راز سربسته ی یک خواب را بشکافد و خویشتن را رها کند. در عالم دیگر و در گذرگاه عرفان همیشه راه رسیدن به مراتب بالا ، پرواز و پریدن و از بند دنیا جدا شدن نیست. گاهی در نایافت های دنیا، اسراری ست که سیر و سلوک عرفانی را در خود تکامل می بخشد و انسان را به درجات دلخواه و وارسته می رساند.
بنا براین دگردیسی می تواند صور نظری و دیداری داشته باشد، ولی قادر به حاکمیت بر ذهن و تغییرات درون نیست و باید گفت شاعر مورد تهاجم یک حمله ی زمان بندی شده ی واژه ها و فهم ها قرار گرفته است که در یک انقلاب روحی گذرا به تصویری این گونه دست یافته است.

 



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:20  توسط حسن سهولی  |