" باغ " ۴ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 23:39

...همان روزها بود که کلاغ ها از باغ می رفتند و تا سال دیگر نمی آمدند ؛ باغ و دایی تنها می ماندند و ما باغ نشینان نیز همراه خانواده به « ولایت »۱ می آمدیم تا خودمان را برای رفتن به مدرسه آماده کنیم ؛ مادر بزرگم می گفت : دایی همیشه چند نخل برای پاییزییش می گذاشت تا در پاییز نیز رطب داشته باشد ؛ به جز این چند نخل پاییزی همه ی نخل ها پنگ بُر می شدند ؛ حتا کلاغ ها نیز از لختی نخل ها دل خوری می کردند ؛ ما بچه ها در فصل پنگ بُر دست هم را می گرفتیم و به هوا می پریدیم ؛ یاد گرفته بودیم که ادای کلاغ ها را در بیاوریم و بگوییم : « شوبُری شوخو مال خوشو بی قار قار »۲ این خود قصه ای می شد که شب ها به مادرم گیر بدهم تا قصه ی فرار کردن و دل خوری کلاغ ها را از باغ برایم تعریف کند و من هم لبخند بزنم و با کلاغ ها که مثل من از رفتن ناراحت بودند ، همدردی کنم ؛ همیشه از مادرم می پرسیدم آیا کلاغ ها هم مثل بچه ها به مدرسه می روند ؟ کلاغ ها از باغ فرار می کردند و مادرم هم از سوال من ؟ ... 

............................................................................................................................................. 

۱ ) ولایت valāyat : وطن ، شهرستان ، موطن و مولد هر کس ( غیر از پایتخت ) ، « من آمده ام تهران زمستان را کار کنم و تابستان بروم ولایت . » ( فج )

فرهنگ معاصر ، شامل لغات و ترکیبات عامیانه و وازه های نو و متداول در آثار نویسندگان معاصر فارسی ، تالیف رضا انزابی نژاد ، منصور ثروت

و نیز ر.ک « باغ۱۱ »

۲ ) شو بُری شو خو مال خوشو بی قار قار : بریدند و خوردند ، مال خودشان بود قار قار 

از 

مجموعه ی 

" سانسور نمی کنم "   

نوشته شده توسط حسن سهولی  | لینک ثابت |

آب نوشیدنی ۲ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 20:54
 

 .....من بعد از بازی توپ را از دوستم گرفتم و به خانه آورده ، به مادرم نشان دادم و به قول خودش " دو پایش را در یک لنگ « مِلِکی »۱  کردم " که الا و بالله من هم مثل این توپ می خواهم ؛ پدرم می گفت این توپ مگر دکان « موذنی »۲ گیر بیاید ! راست می گفت مغازه ی موذنی از شیر گنجشک تا جان آدمی زاد داشت ، باطری رادیو ، مجله ، چسب زخم و حتا برای بازی ما بچه ها بشقاب پرنده هم آورده بود ، شربت سرما خوردگی و قرص سر درد هم داشت به مغازه اش داروخانه هم می گفتند ؛ به قول پدرم اسم مغازه ی موذنی که می آوردی همیشه به شوخی می گفت : « شیر دختر عاذب » و  « زاره ی خر بحرین »۳ هم برای فروش دارد ؛ از همان بچگی دوست داشتم مغازه موذنی مال پدرم بود تا من هر چه دلم می خواست برای خودم و دوستانم بر می داشتم ، گاهی از پدرم می خواستم که مغازه مال خودش باشد ؛ او هم مثل همیشه خنده معروف بلندش را می زد.

با توپی که از دکان موذنی با صد « و الذّاریات »۴ خریده بودم با بچه ها در میدان مکینه ی برق بازی می کردیم که « اِبریمو »۵ با خر و گاریش پیدا شد البته او به گاریش قاطر چموشی بسته بود چون از اول با خر و گاری آب می آورد ؛ مردم هنوز می گفتند« خر گاریِ ابریمو » ؛ توپ ما زیر گاری رفت و قاطر رم کرد ، ابریمو ناراحت شد و توپ را انداخت پشت بام بلند مکینه ی برق که اصلا پله ای نداشت ؛ خیلی ناراحت شدم و گریه ام در آمد؛ مادرم فهمید و قضیه را به پدرم گفت ؛ ابریمو هم که راهش کشید و رفت ، امّا جای « گرگو لارو »۶ مشخص بود ، بعضی ها در بازار برای پول مشغول زرگری بودند و او مجانی روزهای بی کاری با «حُسّو لحاف دوز » برای سرگرمی مشغول « دعوای زرگری »۷ بود ؛ پدرم او را که آدم « حی ولاهی »۸ بود خبر کرد ، پله آهنی بلندی که فقط تا پنجره ی مکینه ی برق می رسید با پا در میانی « واسموس »۹ از بهداری آوردند و با زحمت زیاد به پشت بام رفته و توپ را پایین انداختند .

..........................................................................................................................................

۱ ) مِلِکی : گیوه ای باشد نوک دراز که تخت آن را با پارچه و کهنه به هم فشرده به نام ( شیوه ) می سازند . در اصفهان . آباده فارس بهترین نوع آن را درست می کنند ( تنگسیر ۳۵۸ )

" فرهنگ معاصر شامل : لغات و ترکیبات عامیانه و واژه های نو و متداول در آثار نویسندگان معاصر فارسی ، تالیف رضا انزابی نژاد ، منصور ثروت ، ج اوّل ، چ ، اول ۱۳۶۰ ، چاپخانه سپهر "

 دو پا در یک لنگ ملکی کردن ، کنایه از تحت فشار گذاشتن کسی است تا مجبور به انجام آن کار بشود .

۲ ) علی و حسین موذنی : دو برادر بودند که سال ها پیش از جم به دیّر آمدند و برای مدتی در این شهر ساکن شدند و سپس به شیراز مهاجرت کردند .

۳ ) شیر دختر عاذب و زاره ی خرِ بحرین : کنایه از چیزهای نایاب که ضرب المثل شده بود و هنوز هم در میان بزرگ تر ها رواج دارد .

۴ ) و الذّاریات : نام سوره ای در قرآن جزو ۲۶ سوگند موکّد ( قشم به نفس بادهای عالم )

و االذّاریات : مکافات ، گرفتاری ، بدبختی و مصیبت ( کسانی که ماشین ندارند به چنان والذاریاتی می افتند که نرفتنش بهتر است ) ، ( زمین سوخته - ۱۹۱ ) در افواه عوام اصطلاحی چند هست از قبیل « حالت والذّاریات » و « چه والذّاریاتی بر پا بود . » و « به زور والذّاریات افتادن » و « والذّاریات بر سر کسی آوردن . » [ و « والذّاریات خواندن » ] . ظاهرا مفهوم این کلمه را با مفهوم « زاری » و « زاری » فارسی خلط کرده و آن را به معنی بدبختی ، بینوایی ، پیسی گرفته اند . ( فم ) [ فرهنگ فارسی معین ] 

والذّاریات خواندن در تداول ، دلیل های بی معنی و در راز آوردن .

                                                                            ( دهخدا )

حرف های دری وری گفتن ، گله های بی مورد کردن : « هنوز پس از شام دست و دهان نشسته ، زنم خواهد پرسید امشب چه خواهیم خورد و والذّاریات از نو شروع خواهد شد . »

                                                                                            ( قصه های کوتاه ایرانی - ۳۵ )

« فرهنک معاصر ، تالیف رضا انزابی نژاد ، منصور ثروت »

 و الذّاریات / وزّاریات . رنج ، صدمه ، زجر ، گرفتاری ، مخمصه ( مترادف : مکافات ) : « در چهل نطفه ی تخم مرغ ، مایعی از نوع سفیده ی تخم و آمیخته با آن و در حدود یک استکان. ، به چه والذّاریاتی می خورم ، باشد . » ( سنگی بر گوری ، ۴۰ ) « به یک حال وزّاریاتی بود ! » ( سه قطره ، ۱۵۱ ) « قبر حوا ... به والذّاریاتی افتاده بد تر از بی نام و نشان ترین امام زاده ها در ابرقو . ( خسی ۱۵ )

" فرهنگ فارسی عامیانه ، ابوالحسن نجفی ، چ دوم ۱۳۸۷ چاپ و صحافی : فرهنگ معاصر "

۵ ) ابریمو : ابراهیم 

ابراهیم بحرینی فرزند حسن زایر ابراهیم ، ساکن دیّر بود ؛ او از سال های جوانی به بحرین رفت و اکنون سال هاست که مقیم بحرین است ؛ قبل از رفتنش به بحرین آب را از چاه " دور باغ " با خر و گاری می آورد و می فروخت .

۶ ) گرگو لارو و حُسّو لحاف دوز : نام دو کارگری که اگر کاری از دستشان بر می آمد بی دریغ و منت انجام می دادند ؛ به ایشان آدم های " حی ولِاه " می گفتند  .

۷ ) دعوای زرگری : دعوایی بود که از سر تفنن در ملا عام دو نفر با هم برای سر گرمی انجام می دادند آن چنان که هر کس نمی دانست فکر می کرد که دعوایی حقیقی است و افرادی هم که بارها دیده بودند امر برشان مشتبه می شد که این دعوا واقعیت دارد . گاهی آن چنان شکل جدی به خود می گرفت که افرادی برای میان جی گری هم به میان می آمدند.  غلام پندیدن و حسین انجمن دو بازیگر بسیار ممتاز در این زمینه بودند که می توانستند نقش بازی کنند و صحنه ی نمایشی جذابی را پدید آورند .    

۸ ) حی ولاه : کنایه از کسی که همیشه آماده کاری است .

۹ ) واسموس : راننده بهداری بود

از

مجموعه ی

" سانسور نمی کنم "

نوشته شده توسط حسن سهولی  | لینک ثابت |

گزیده ای از " روزهای قاچاقی " ۲ شنبه نوزدهم بهمن 1392 17:31
 
 ..آفتاب سیخ می تابید ؛ از باغ هم خسته شده بــــــودیم ؛ دوست داشتیم ایـن بـــار «شنیوب هـــا »۱ ســـر بــــه سرمان بگذارند ، حـرف مادرم هم که می گفت : « وقتی " تغیاله "۲ می آید دریا دیوانه می شود ، و بچه هــا را بــــا خـــود می بـــرد. » از بس نیامـــده و کسی را نبرده بود ، دیگر مــرا نمی ترساند . در همین روزهای گرم تابستان مــا بچه های هم سن و سال و قد و نیم قد تصمیم می گرفتیم کــــه ساعت ها قــاچاقی دور از چشم بزرگ تر ها دل به دریا بزنیم و به دریا برویم .
البته تفنگ چی بیش تر از تغیاله مـــــــا بچه ها رامی ترساند ، هــر وقت هـــم مـــزاحم بچگی هایمان می شد مادرم خوشش می آمد و مـــی گفت دستش درد نـکند ، او بیش تر نگران روزهایی بود کــه ما غیبمان می زد و گاهی تا هــوا تاریک نمی شد به خانه بر نمی گشتیم مگر این کـه تفنگ چی سر برسد و ما را بترساند ؛ البته مادرم و تفنگ چی حق داشتند ، دریا جان خیلی از بچه ها را گرفته بود ....................

..........................................................................................................

۱ ) شَنیوب : خرچنگ های بسیار ریز که در کنار ساحل و نزدیک به آب در سوراخ های کوچکی که خود درست کرده اند ، زندگی می کنند و همیشه در روشنایی آفتاب از سوراخ خود بیرون آمده ، به محض این که احساس خطر کنند در سوراخ خود می خزند .
- شنیوب که شنیوق هم گفته می شود خرچنگی است صورتی مایل به زرد که پاهای باریک و بلند دارد و بسیار فرز و سزیع است . بدنش مشتطیل شکل است و بیش تر در ساحل زندگی می کند .
و نیز ر.ک تمثیل شنیوب غَرِقَ الیمل .
( تمثیل های دریایی ، خجسته ، فرزین ( جاشو ) ، چ اول ، زمستان ۱۳۷۹ ، انتشارات موسسه ی توسعه ی روستایی ، چاپ شرکت چاپ گستر ، ص ۳۰ )


۲ ) تِغیاله : طوفان و بادی که در دریا می افتد و آب دریا را با موج های بزرگ بــــــالا می آورد و سراسر حیاط و خانه های مردم را فرا می گیرد و موجب غزق شدن کشتی ها و قایق ها می گردد ؛ نـوعی سونامی کوچک .
طِغیاله [ تِغیاله ] : کلمه ای عربی است . موقعی که ابر جلو ماه یا خورشید زا بگیرد ، در روزها یا شب های ابری تعادل جزر و مد به هم می خورد . دریا بی تناسب و به شدت پر و خالی می شود و جریان آن شدت بیش تری می گیرد به طوری که در آب های کم عمق دریا گِل آلود می شود . این حالت را « طِغیاله [ تِغیاله ] یا تغایل » می گویند که از کلمه ی غلیان به معنی جوشش گرفته شده است .
( همان ، ص ۱۷ )

از مجموعه ی
" سانسور نمی کنم "
نوشته شده توسط حسن سهولی  | لینک ثابت |

" باغ "۳ جمعه هجدهم بهمن 1392 11:46

 ...در بهار که گندم ها را می بریدند و فصل « جوری »۱ شروع می شد ، کومه های گندم با رنگ های طلایی یک جا جمع می شدند و بعد هم « برّا »۲ بود که می چرخید ، برّا را به دو الاغ می بستند تا روی غله ها بگردد ؛ با دوستم صالح و ابراهیم همیشه کنار خرمن ها بودیم و هر چند خیلی روی برّا سواری خورده بودیم اما هر چقدر بیش تر سوار می شدیم بیش تر لذت می بردیم ؛ مادرم می گفت : شما از برّا سیر نمی شوید ؛ حرفش راست بود آخرش حرص دایی و برّا نشین را در می آوردیم ؛ گاهی که دایی را خیلی عصبانی می کردیم و می خواست کتکمان بزند ، فرار می کردیم و دایی تا باغ دنبالمان می کرد ؛ آن روز هم تا دایی ماجرا فراموشش بشود ، روز گم گور شدن تا غروب و سر در آوردن از « مِلَشکی »۳ بود ؛ گاهی هر چند بچه بودیم اما حال و احوال دایی را رصد می کردیم ؛ روزی که برای سوار شدن برّا مناسب نبود ، فضولی امان بیش تر گل می کرد ، گاهی هم با خوش باش برای بزرگ ترها فرمان می بردیم ، دایی همیشه به شوخی می گفت : « تا گردنتان بار نکنند ، فرمان نمی برید . »۴ می دانستیم که امروز دایی شارژ است و می شود از او آوانس گرفت و بیش تر بر برّا نشست . . ما هم با همه ی بچگیمان موقعیت را از دست نمی دادیم . آن روز دلی سیر بر بُرّا سواری می خوردیم .

در این روزها که همه کیفور بودیم ، بعد از ظهرها چندین بار به آفتاب نگاه می کردم ، دوست داشتم همان جای آسمان بماند ، ولی نمی ماند و پشت کوه می نشست ؛ همیشه از مادرم سوال می کردم که آفتاب کجا می رود ؟ مادرم با خونسردی می گفت : او هم مثل شما که به خانه اتان می آیید ، به خانه اش می رود ؛ دم دم های غروب که می شد ، با ابراهیم و صالح سایه هایمان را نگاه می کردیم و گاهی بر سر درازی سایه ها دعوایمان می شد و می دانستیم که باید دست از فضولی و بازی بکشیم ؛ دایی هم وسیله هایش را جمع می کرد ، تا برای آمدن به خانه حرکت کند ؛ من هم از مترسک ها خدا حافظی می کردم .

...............................................................................

۱ ) فصل جوری : فصل بریدن گندم

۲ ) برّا : خرمن کوب ، وسیله ای که چهار چوبی مکعب شکل است و تیغه های فلزی چرخ های آن متصل است ، وسیله ی الاغ روی خرمن کشیده می شود .... با برخورد چرخ ، ساقه های گندم را خرد کرده و کاه را آماده ی باد دادن می کند . ( فرهنگ نامه ی بوشهر ، دکتر حمیدی ، سید جعفر ، ص 125

۳ ) مِلَشکی : « مَل اَشکی » « مَل » به معنی دشت ؛ و « اَشک » درختی بود که بوی خوشی داشت و میوه ی آن قرمز بود ؛  میوه اش خوردنی نبود ، اما بعضی برای تفنن آن را می خوردند ؛ این درخت تن و جثه ای بزرگ داشت ، خشک آن زود گُر می گرفت و همه آن را برای این که زود آتش می گرفت ، خشک می کردند ؛ معادل  آن در فارسی معیار شاید « گون » باشد ؛ این محل در حدود دو کیلو متر دور تر از دیّر بود و محصول اصلی آن  درخت نخل و کنار بود . این محل اکنون هم وجود دارد ولی متاسفانه محافظت نمی شود فقط درختان خودروی گز و کهور ( کرت ) در آن جا سبزند و درختان کنارش محصول می دهند . نزدیکی های این محل هم اکنون داکرها ساخته اند

۴ ) گردن بار کردن : کنایه است از وادار کردن کسی به کاری با حرف های تحریک آمیز و خوشایندِ راست یا دروغ و در اصطلاح امروزی « شیر کردن کسی »

از مجموعه ی 

" سانسور نمی کنم "  

نوشته شده توسط حسن سهولی  | لینک ثابت |

" باغ " ۲ * سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 16:31

...در دامنه ی کوه که بیش تر وقت ها عریان بود ، از باغ که می گذشتی به غله کارها می رسیدی ؛ قبل از پاییز و نرسیده به زمستان، دایی  زمین ها را کُرو می کشید ، شخم می زد و تخم می پاشید ، پس از باران های پاییزی که به زمستان می رسیدی میان کوه و باغ سبز بود ؛ در فصل زمستان مواظبت ها برای نگهداری غله ها در غله کار با مترسک ها بود ؛ در بازی های پر حرارت بچگی ، گاهی کنار تک تک مترسک ها می ایستادم و سیر نگاهشان می کردم و از این که شب ها نمی ترسند از مادرم می پرسیدم ، این کنجکاوی ها گویا برای مادرم که خیلی هم پر حوصله بود خنده دار به نظر می رسید ؛ شب که می خوابیدم ، مترسک ها به خوابم می آمدند و روز برایشان نقشه می کشیدم ؛ مادرم هم از دست مترسک های ذهنی ام احتیاط می کرد ، او می دانست که در جنب و جوش های کنار غله کار ، مترسک ها در ذهنم می چرخند ؛ گاهی هم به قول خودش شانس یاریش می کرد و جوابی می داد که برای مدت کوتاهی راضی ام می کرد  ؛ او می گفت این مترسک ها می ترسانند و خودشان نمی ترسند ؛ سوال بعدی برای مادرم مشخص بود برای همین قبل از سوال خیالی من ، خودش جواب می داد ؛ روزی به مادرم گفتم گنجشک ها از مترسک ها شجاع تر هستند و روی آن ها می نشینند ؛ مادرم هم لبخند همیشگی خودش را می زد . اما من همیشه می خواستم بدانم که کنجشک ها چه چیزی به مترسک ها می گویند و همیشه او خودش را می زد به کوچه علی چپ !! چون دانایی یک مادر با تجربه را داشت فوری شروع می کرد به قصه گفتن تا ذهن مرا به سمتی ببرد که پر از تخیل است ؛ و این کارش زمینه ای می شد که بعدها قبل از موعد سراغ داستا ن هایی مثل « حیدر بک »۱ و « امیر ارسلان نامی »۲ بروم و پایم را روی پله های خیال بگذارم !.....

.......................................................................................................................

۱ ) داستان حیدر بک ( بیک ) و سمنبر که پدید آورندگان آن مشخص نیست ، داستان منظومی است که در سال ۱۲۷۲ نشر یافته ، داستاني عشقي است كه بنا به گفته ناظم، در زمان شاه عباس دوم صفوي اتفاق افتاده و حيدربيك نامي، در هنگام شكار، چشمش به ماه رخساري افتاده و مفتون او گرديده و ادامه داستان . . . اين منظومه به نام حيدربيك و دختر قاضي كشمير نيز ناميده شده است., خط نستعليق تحريري,اين نسخه در تملك «شيخ محمد علي» بوده و تا حدودي بد خط و اغلاط املايي و دستوري فراوان دارد، مهرهاي بيضي «لا إله إلا الله الملك الحق المبين . . .» و يك مهر مربع ناخوانا بر پشت برگ آغاز وجود دارد. همچنين تملك «حاج احمد خلف . . .» در همان برگ آمده است. نسخه حاضر با نسخه چاپي آن اندكي اختلاف دارد و ابيات آن بيشتر از چاپي مي باشد، عنوانها و نشانيها مشكي، نوع كاغذ فرنگي.,داستان حيدربيك و سنمبر، شركت سهامي طبع كتاب:تهران؛ آذر ماه ۱۳۲۶ش . فهرست مشترك، ج ۸ ، ص ۱۴۱۰. ( کنسرسیوم محتوای ملی ) 

 ۲ ) امیرارسلان نامدار یکی از مشهورترین داستان‌های عامیانه به زبان فارسی است.این داستان را میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک، قصه گوی ناصرالدین‌شاه قاجار برای وی می‌گفت و در این هنگام فخرالدوله، دختر ناصرالدین شاه پشت در نیمه باز اتاق خواجه سرایان می‌نشست و ماجراها را بادقت مکتوب می‌کرد و برای آن‌ها نقاشی می‌کشید. داستان امیر ارسلان این گونه برجا مانده است. دو داستان دیگر نقیب الممالک عبارت‌اند از «داستان‌های ملک جمشید» و «زرین ملک». در جای جای متن کتاب شعرهای متنوعی آمده که حس خوبی را به خواننده منتقل می‌کند. از روی کتاب فیلمی هم در دههٔ ۱۳۳۰ ساخته شد که بسیار پرفروش بود و یک سال بر پردهٔ سینماها بود.

در سال ۱۹۸۶ یوشیکی تاناکا داستان‌نویس مشهور ژاپنی امیرارسلان نامدار را به ژاپنی بازنویسی کرد. این کتاب Arslan Senki アルスラーン戦記 یکی از پرفروش ترین کتاب‌های داستانی ژاپن شد و بعدها سریال آنیمه‌ای ازروی آن ساختند. ( دانشنامه آزاد ویکی پدیا )

از مجموعه ی

" سانسور نمی کنم "

نوشته شده توسط حسن سهولی  | لینک ثابت |

گزیده ای از " شب قتل " 1 چهارشنبه دوم بهمن 1392 21:58

 ......مادرم برای این که سینه زن را ببینم بغلم کرد ، نوحه خوان می خواند و یکی دیگر غیر از او در وسط میدان می گشت و سینه زن ها را با حرکت دست و صدا تحریک می کرد گویی یک بُعد اضافی به سینه می داد و بعد خودش شروع کرد به خواندن ، این بار نوحه عوض شد و شور و هلهله ی بیش تری گرفت .

او صدای خوشی داشت مادرم می گفت شروه را طوری می خــواند که دل آدم کباب می شود . او در بذله گویی حرف نداشت ! پدرم همیشه از بذله گویی هایش حـــــرف می زد ، می گفت پیاده راه می رود و هر جا هم که خسته شد روی عصایش می نشیند ، وقتی کمی بزرگ تـــر شدم و حـــرف های پدرم در باره ی این نوحه خوان به ذهنم آمد به یـــاد قصه های حضرت داوود و سلیمان افتادم که مادرم برایم همرا ه با داستان « سعد و سِید »۱ تعریف می کرد ...

در خانه سر جایم خوابیده بودم معلوم بود که خیلی از طلوع آفتاب گذشته است ، حالا به حرف های مادرم گوش می دادم ، او می گفت : « ملا بریم »۲ که اذان گفت نماز خواندند و بعد از نــماز ُ شروع کردند به نوحه خواندن و سینه زدن که همه گــــریه کردند . " صبح شهادت دمید گشت به کـام یزید " هنوز حرفش تمام نشده بود که خودش هم زد زیر گریه ؛ مادرم این حرف ها را برای هــر دو خواهرم می گفت که معلوم بود مثل من خوابشان برده  و زن همسایه که به قول خودش اهل « بالاسون »۳است و هیچ وقت روضه نمی آید . مــــادرم نمی دانست که مـــن بیدار شده ام و حرف هایش را می شنوم وقتی صدای گریه اش شنیدم ، خودم را در آغوشش انداختم او هم دست پاچه شد برای این کـــه بزند کــــوچه علی چپ فورا نذری های دیشب را که در ماتم گرد کرده بود آورد و میان من و دو خواهرم تقسیم کرد و کمی هم به قول خودش برای تبرک به زن همسایه داد .

.........................................................................................................................

۱ ) سَعد و سِید ( sad , seyd ) : این داستان زیبا داستان دو برادر بود که از خانه پدری رفتند و در خانه ی ثروتمندی دزدکی مرغ بریان ثروتمند را دزدیدند و دزدکی خوردند ؛ آن که سر مرغ خورده بود بازی بر سرش نشست و پادشاه شد و آن که جگر مرغ خورده بود شبی صد تومان زیر سرش بود و صبح بر می داشت . ....

۲ ) ملا بریم : ملا ابراهیم ، نیز ر.ک « شب قتل »۲

۳ ) بالاسون : به کسی که از شهر به ویژه شهرهای شمالی و بزرگ مثل تبریز ، تهران و.. آمده بود می گفتند از بالاسون آمده است  .

 از مجموعه ی

" سانسور نمی کنم  "

نوشته شده توسط حسن سهولی  | لینک ثابت |