" ده روز "
صبح زودتر از هر روز بیدار می شوم ، آرامش ندارم ، می گویند مسافرت اضطراب دارد ؛ راست گفته اند .
آخرین صدایی که می شنوم ، می گوید : "برایم عینک دودی بیاور ! " در خیابان نه چندان داغ سوریه روبروی یک ویترین لوکس عینکی می خرم ؛ هوا به شدت گرم است و ماشینی در جاده خاکی لباس اتو زده ام را کاملا خاکی می کند . به ساعتم نگاه می کنم ساعت پنج سی دقیقه است .
عده ی زیادی برای بدرقه آمده اند ، من همراه بغضم که مسافر است در میان جمع معلوم است که مسافرم.
مادرم از همه پیر تر است او هشتاد ساله است و این موضوع بیشتر نگرانم می کند و رنج سفرم را دو چندان .
بچه ها هنگام خداحافظی مانند فیلمی پر هیجان از جلو چشمم عبور می کنند .
دو راننده بسیار عر ق کرده اند . همه سوار می شوند ، خدا حافظی می کنم . اتوبوس راه می افتد ، احساس می کنم نیمی از خود را جا گذاشته ام
. اتوبوس خیابان ها را به تندی می پیماید ؛ تیرهای برق به سرعت از کنار ما عبور می کنند من با احساسم به شیشه چسبیده ایم . از این که پیش مادرم ننشسته ام بیشتر نگرانم . ساعت همراه با افکار من به تندی از کنار زمان می گذرند ، هوا دو رگه است و غروب غمگین تر از هر روز با احساسی از ملال و خستگی با شیشه وداع می گوید تاریکی کم کم دزدکانه بدون این که مسافران متوجه شوند درون اتوبوس می آید.
راننده خوش قیافه است ، اسمش رضاست ؛ از لهجه اش خوشم می آید ؛ چاق و سبیلوست چون عرق کرده به سرعت می راند و می خواهد از گرما فرار کند ؛ گرما بیداد می کند . در راه گاهی حرکات راننده مرا متوجه خود می کند ، گاهی برمی گردم به محل سوار شدن سرعت برگشتنم از اتوبوس بیشتر است ولی با دست اندازی به خود می آیم این رفت و برگشت مرتب تکرار می شود .
اتوبوس راه را چون ماری بر سینه ی زمین می بلعد وقتی به خود می آیم راه زیادی را پشت سر گذاشته ام ؛ در اتوبوس نگاهم به تلویزیون می افتد به فکر بازی های جام ملت های اروپا دو هزار و بازی یک چهارم نهایی میان فرانسه و پرتغال می افتم ، هنوز تا پخش بازی زمان زیادی بود ولی برای این که خیالم راحت شود از شاگرد اتوبوس سوال می کنم تلویزیون درست است ، با سر پاسخم می دهد که بله ! کمی مکث می کند و می گوید : " هر وقت خواستی روشن می کنم ! " خوشحال می شوم زیرا فوتبال را خیلی دوست دارم .
همه در اتوبوس از شلوغی افتاده اند ، زمان به کندی می گذرد و اتوبوس به سرعت می دود . ما فقط چهار مردیم و دو اتوبوس زن البته غیر از راننده ها و شاگرد و آشپز که هنوز آن را ندیده ایم و قرار است که در یکی از شهرهای پیش رو سوارش کنیم .
مسئول کاروان ما دوست صمیمی من است و ما هر دو در رشته ی عربی درس خوانده و فارغ التحصیل شده ایم . اتوبوس دل تاریکی می شکافد و پیش می رود هوای اطراف سیاه است ، توقف کوتاهی داریم ، پاسپورت یکی از مسافران بر می داریم در بیرون شهر کنار فلکه ای شام می خوریم، شام ساندویچ است و نوشابه ، این کار به تندی ضورت می گیرد.
اتوبوس ذر پیچ ها می پیچد ، راننده چاهی می خورد ، سیگار می کشد با نور چراغ بازی می کند تا خوابس نبرد ومی راند و پیش می رود ؛ من بیدارم و از این که نتوانسته ام بازی جام ملت ها ی اروپا بین تیم های ایتالیا و هلند را تماشا کنم کاملا دلخورم و با راننده هم دلخوری می کنم .
این جا شیراز است ، صدای ترمز دستی اتوبوس مسافران را در ملحفه ی خواب جا به جا می کند ، شیراز شهری با هوای مطبوع پاییزی ، صبح زود وهوای دو رگه ی گرگ میش ، صف زنان و مردان برای آش و عبور عجله ی عابران و گفتگوی راننده با من که .....
